محمد على مجاهدى

207

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

پرخون چو گشت عارض آن آفتاب دين * زد چرخ پير ، آينهء مهر بر زمين بر سر ، گهر ز گرد يتيمى فشاند خاك * چون شد به خاك معركه رخسار او قرين تا گشت نور شمع سنان آن سر شريف * روح الامين كشيد ز دل آه آتشين ماتم گرفت عيسى ازين غم در آسمان * زين درد شد به تعزيه ارواح مرسلين چرخ نهم ، به جامهء اطلس فكند چاك * از مهر سوخت داغ به دل ، چرخ چارمين صحرا ز كوه ، سنگ مصيبت به سينه زد * دريا فكند چين غم از موج بر جبين گفتى كه شد زمين ز تپيدن ، بر آسمان * گفتى فلك ز زلزله افتاد بر زمين گفتى سپهر ، تركش تير شهاب شد * برخاست از زمانه ز بس آه آتشين بيت الحزن به خلق ، شدى گنبد سپهر * از بس فلك كشيد ز دل نالهء حزين آن روز گشت خانهء شرع نبى ، خراب * آن دم فتاد رخنه به اركان قصر دين شد شورشى ، كه چرخ ستمگر به فكر رفت * كآمد به پيش ، حادثهء روز واپسين كى آسمان چنين ستمى را به ياد داشت ؟ * كى ديده بود چشم جهان ، ظلم اين چنين ؟ بستند تا كمر پىِ اين جور ، خاكيان * واشد زبانِ طعنه افلاك ، بر زمين حاشا كه سر زند ز خوارج هم ، اين گناه * حاشا كه اين معانده آيد ز مشركين گشتند پس بنات پيمبر ، ستاره‌وار * بىمحمل و كجاوه ، به جمّازه‌ها سوار از كربلا به كوفه چوره كرد كاروان * شد سيل خون ز ديدهء روحانيان روان از سوز سينه ، آتش آن كاروان غم * وز درد و داغ قافله سالار و پاسبان برگ سفر : مصيبت و بارگران : الم * آشوب و فتنه : محمل تشويش ساربان حسرت : دليل منزل و ، اندوه : راهبر * غم : زاد و ، درد : توشه ، جرس : ناله و فغان آه و فغان ماتميان ، ز آسمان گذشت * از قتلگاه چون كه گذر كرد كاروان از اشك گرمِ اهل حرم ، گشت داغدار * راه گذار قافله چون راه كهكشان در دم ، ز جاده چاك مصيبت به جيب « 1 » زد * هر موضعى كه گشت گذرگاه بيكسان شيون فكند طنطنهء صور رستخيز * برخاست شور و غلغلهء آخر الزمان

--> ( 1 ) . گريبان